شعر...نه...

"نوشته میشود ولی خوانده نمیشود"

بانوی ِ سبز چشم ِ غزل های ِ در حصار

در گوش ِ خفتگان

از انعکاس ِ روشن ِ چشمان ِ آینه

دیگر سخن مگو

این شحنه های کور

روزی تو را به جرم ِ تماشایی ت

بر دار می کشند !

نوشته شده در چهارشنبه پنجم آذر 1393ساعت توسط همطا احمدی|

در

زخمی بود 

بر تن ِ دیوار

که دهان باز کرد

و رفتنت

جاری شد...

نوشته شده در جمعه چهاردهم شهریور 1393ساعت توسط همطا احمدی|

تو را از 

دور ِ دور ِ دور ...

نه ! نمیشود!

نزدیکتر بیا

میخواهم 

در ِ گوشی 

         ببوسمت !

نوشته شده در پنجشنبه چهارم اردیبهشت 1393ساعت توسط همطا احمدی|

و شعر

خوشبختی ِ پرنده ای ست

که در نگاه ِ تو

آشیان دارد ...

نوشته شده در سه شنبه یکم بهمن 1392ساعت توسط همطا احمدی|


آخرين مطالب
» بیدار شوی،بمیری،بخوابی...بیدار شوی،بمیری،بخوابی...بیدار شوی،بمیری،بخوابی...
» در دهان ِ پنجره...شعری بود...که بسته شد...
» شعر... تو را ... به ارث میبرد....از من!
» خواندی ام که تمام شوم؟!
» شعر...شفایمان نمیدهد! ...دهانت را بفرست...
» بخوان!...به نام پرودگارت...که شاعر بود...
» اتفاق افتاد ... اما آنکه شکست... ما بودیم!
» مرا چاپی* برقصان...خسته ام از رقص بندر!
» ما را زنده زنده میبرند بهشت!
» و من آمدم...تا ...هفتم بهمنتان مبارک شود!!!
Design By : Pichak